زلفآشفته و خِویکرده و خندانلب و مستپیرهنچاک و غزلخوان و صُراحی در دستنرگسش عربدهجوی و لبش افسوسکناننیم شب دوش به بالین من آمد بنشستسر فرا گوش من آورد به آواز حزینگفت ای عاشق دیرینهٔ من خوابت هست؟عاشقی را که چنین بادهٔ شبگیر دهندکافر عشق بود گر نشود باده پرستبرو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگیرکه ندادند جز این تحفه به ما روز الستآن چه او ریخت به پیمانهٔ ما نوشیدیماگر از خَمر بهشت است وگر بادهٔ مستخندهٔ جامِ می و زلفِ گرهگیر نگارای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکستحافظ
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست!همه دریا از آن ما کن ای دوست!دلم دریا شد و دادم به دستتمکش دریا به خون، پروا کن ای دوست!کنار چشمه ای بودیم در خوابتو با جامی ربودی ماه از آبچو نوشیدیم از آن جام گواراتو نیلوفر شدی، من اشک مهتابتن بیشه پر از مهتابه امشبپلنگ کوه ها در خوابه امشببه هر شاخی دلی سامون گرفتهدل من در تنم بیتابه امشببه من گفتی که دل دریا کن ای دوست!همه دریا از آن ما کن ای دوست!دلم دریا شد و دادم به دستتمکش دریا به خون، پروا کن ای دوست!کنار چشمه ای بودیم در خوابتو با جامی ربودی ماه از آبچو نوشیدیم از آن جام گواراتو نیلوفر شدی، من اشک مهتابتن بیشه پر از مهتابه امشبپلنگ کوه ها در خوابه امشببه هر شاخی دلی سامون گرفتهدل من در تنم بیتابه امشببه من گفتی که دل دریا کن ای دوست!همه دریا از آن ما کن ای دوست!دلم دریا شد و دادم به دستتمکش دریا به خون، پروا کن ای دوست!کنار چشمه ای بودیم در خوابتو با جامی ربودی ماه از آبچو نوشیدیم از آن جام گواراتو نیلوفر شدی، من اشک مهتابتن بیشه پر از مهتابه امشبپلنگ کوه ها در خوابه امشببه هر شاخی دلی سامون گرفتهدل من در تنم بیتابه امشبسیاوش کسرایی
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور
با رنگ و بویت ای گل! گل رنگ و بو نداردبا لعلت آب حیوان آبی به جو نداردشب خیال تو کشیدم به بر خویش و سحربسترم بوی سر زلف تو میداد هنوزنیستم مانند بلبل نغمهسنج هر گلیانتخاب ما ز خوبان یک گلاندام است و بسهرگز به حسن ساخته عاشق نمیشومگلهای کاغذی دل بلبل نمیبرنداز عشق من به هر سو در شهر گفتگویی استمن عاشق تو هستم، این گفتگو نداردرسوا منم وگرنه تو صد بار در دلمرفتی و آمدی که کسی را خبر نشدگر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیبحیف است بر جوانی کاین آرزو نداردبیدل از پیری سراپایم خم تسلیم ریختسرو این گلزار بودم، شاخ بیدم کردهاند (بیدل)مگو که پیر شدی عاشقی نمیزیبدشراب کهنۀ ما نشئهای دگر داردشهریار
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور
شب یلدا همیشه جاودانی استزمستان را بهارزندگانی استشب یلدا شب فر و کیان استنشان ازسنت ایرانیان استشب یلد ا و وصف بی مثالشخداوندا مخواه ،هرگز زوالششب یلدا فراتر از همه شبنبینم هیچ کس افتاده در تبشب یلدا زحزن و غم مبراستبساط شادمانی ها مهیاستشب یلدا بیا روشن روان شوبه نزد شاعران همزبان شوشب یلدا شب سال است ای دلمرا در انجمن ، شعراست محملشب یلدا بلند است و یگانهنمی گیرد دلم هرگز بهانهشب یلدا کنار دوستان باشبرای ما گلی ازبوستان باششب یلدا به آجیل و ترانهبساط میوه ها در کنج خانهشب یلدا ، انار و هندوانهغذا سبزی پلو، ماهی بهانهعلی واشقانی
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور
آه ای زندگی منم که هنوزبا همه پوچی از تو لبریزمنه به فکرم که رشته پاره کنمنه بر آنم که از تو بگریزمهمه ذرات جسم خاکی مناز تو ای شعر گرم در سوزندآسمانهای صاف را مانندکه لبالب ز باده ی روزندبا هزاران جوانه میخواندبوته نسترن سرود تراهر نسیمی که می وزد در باغمی رساند به او درود ترامن ترا در تو جستجو کردمنه در آن خوابهای رویاییدر دو دست تو سخت کاویدمپر شدم پر شدم ز زیباییپر شدم از ترانههای سیاهپر شدم از ترانه های سپیداز هزاران شراره های نیازاز هزاران جرقه های امیدحیف از آن روزها که من با خشمبه تو چون دشمنی نظر کردمپوچ پنداشتم فریب تراز تو ماندم ترا هدر کردمغافل از آنکه تو به جایی و منهمچو آبی روان که در گذرمگمشده درغبار شون زوالره تاریک مرگ می سپرمآه ای زندگی من آینه اماز تو چشمم پر از نگاه شودورنه گر مرگ بنگرد در منروی آینه ام سیاه شودعاشقم عاشق ستاره صبحعاشق ابرهای سرگردانعاشق روزهای بارانیعاشق هر چه نام توست بر آنمی مکم با وجود تشنه خویشخون سوزان لحظه های تراآنچنان از تو کام می گیرمفروغ فرخزاد
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور
بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمدخوش و سرسبز شد عالم اوان لالهزار آمدز سوسن بشنو ای ریحان که سوسن صد زبان داردبه دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمدگل از نسرین همیپرسد که چون بودی در این غربتهمیگوید خوشم زیرا خوشیها زان دیار آمدسمن با سرو میگوید که مستانه همیرقصیبه گوشش سرو میگوید که یار بردبار آمدبنفشه پیش نیلوفر درآمد که مبارک بادکه زردی رفت و خشکی رفت و عمر پایدار آمدهمیزد چشمک آن نرگس به سوی گل که خندانیبدو گفتا که خندانم که یار اندر کنار آمدصنوبر گفت راه سخت آسان شد به فضل حقکه هر برگی به ره بری چو تیغ آبدار آمدز ترکستان آن دنیا بنه ترکان زیباروبه هندستان آب و گل به امر شهریار آمدببین کان لکلک گویا برآمد بر سر منبرکه ای یاران آن کاره صلا که وقت کار آمدمولانا
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور
من بهارم تو زمینمن زمینم تو درختمن درخت ام تو بهارناز انگشت های بارون تو باغ ام میکنهمیون جنگل ها تاق ام میکنه.تو بزرگی مثل شب.اگه مهتاب باشه یا نهتو بزرگی مثل شب.خود مهتابی تو اصلا خود مهتابی تو .تازه ، وقتی بره مهتاب و ،هنوزشب ِ تنهابایدراه دوری بره تا دم دروازه ی روزمث شب گود و بزرگیمث شب.تازه ، روزم که بیادتو تمیزیمث ِشبنممث ِ صبح.تو مث ِ مخملی ابریمث ِ بوی علفیمث ِ اون ململ ِ مه ِ نازکیاون ململ ِ مهکه رو عطر علفا ، مثل بلاتکلیفیهاج و واج مونده مرددمیون موندن و رفتنمیون مرگ و حیات .مث ِ برفائی تو .تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوهمث ِ اون قله مغرور ِبلندیکه به ابرای سیاهی و بادای ِ بدی می خندی...من بهارم تو زمینمن زمین ام تو درختمن درختم تو باهار،ناز انگشتای بارون ِ تو باغ ام میکنهمیون جنگل ها تاق ام میکنه.احمد شاملو
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور
این بوی بهار است که از صحن چمن خاستیا نکهت مشک است کز آهوی ختن خاستانفاس بهشت است که آید به مشاممیا بوی اویس است که از سوی قرن خاستاین سرو کدام است که در باغ روان شدوین مرغ چه نام است که از طرف چمن خاستبشنو سخنی راست که امروز در آفاقهر فتنه که هست از قد آن سیم بدن خاستسودای دل سوخته لاله سیرابدر فصل بهار از دم مشکین سمن خاستتا چین سر زلف بتان شد وطن دلعزم سفرش از گذر حب وطن خاستآن فتنه که چون آهوی وحشی رمد از منگویی ز پی صید دل خسته من خاستهر چند که در شهر دلتنگ فراخ استدلتنگیام از دوری آن تنگ دهن خاستعهدی است که آشفتگی خاطر خواجواز زلف سراسیمه آن عهدشکن خاست(خواجوی کرمانی)
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور